دیگر نگاه آشنایی نمانده!
جبر روزگار
عاشق تفریق است!
غزلهایم بوی خون گرفته
از وقتی که
دلم را برایت می سرایم.
نامت در هر قصه ای که باشد
کلاغ
حتما به خانه اش می رسد!
زمین می ایستد!
زمان می گذرد
میخ زمین می شوم
از نگاهم که می گذری!
1- سبز می شوی در آغوشم
آسمان را که بغل می کنم!
2- تنها زرد همرنگ جماعت است
پاییز که از راه می رسد!
3- تار مویت روی هندوانه
نام تمام شبهای تابستانم یلداست!
سرب در پیشانیم جوانه می زند
لاله بر گونه ام می روید
آزادی پر می کشد!
داستان نگاه من شب شد ؛از تمام ستاره ها دورم
مستی جام من به سر آمد؛سرکه گردیده طعم انگورم
از طراوت گذشته دستانم؛از صمیمیت عبور تنم
دود از حیرتم گذر کرده؛التماس صدای شبکورم
در زمستان بی تنت بودن؛گرم رویای خاطرات توام
بی صدایت ترانه پرپر شد؛غزلی شروه در نت شورم
تا تمنای خیس آینه ها؛سند چشم سرخ فیل دلم
گوشهایی بزرگ از تحقیر؛پیش احساس جیوه ها مورم
پیش موسای سحر چشمانت؛ساحری گشته قلب مسکینم
بند دل ریسمان شعبده ام؛آتشی پیش تپه طورم
دیگر این شعر هم به گل مانده؛مثل پای شکسته و پیرم
قلمم از نوشتن عاجز شد؛کیمیا گشته فهم منظورم!
عطش سینه سوختگان را
جز آب دیده
آبی دیدنی نیست!